بابا بزرگ بزرگم
| نویسنده : salam | بازدید ها : 52 | موضوع: دل نوشته | تعداد نظرات: 0 | تاریخ انتشار : 18 دی 1390 |
آن مسئول آمد
با خدم و حشمش آمد
آمد که با تو عکس یادگاری بگیرد
دیروز آمد چون روزهای قبل راهش نداده بودی به خانه ات
چون میدانست با آنها که با ریش رشه میزنند آبت توی یک جوب نمیرود
چون امتحان کرده بود و دیده بود اهل معامله نیستی
امروز هم که آمد در راستای محافظت از میز عزیزش آمد
و الا وجودش با این جمع در اوج بی تناسبی بود
و خادمینش هم ...
آن جانباز هم آمد
با کپسول هوایی که روی چرخ می کشید دنبالش
نفهمیدم او کپسسول هوا را دنبال خویش می کشید
یا کپسول هوا ...
آنقدر میدانم که
هوای شهر این روزها مثل سم می ماند برایش.
آن کودک هم آمد
روی دوش پدرش
با سربندی که نوشته بود یا زهراء (س)
به جای عروسک باربی بغلش عکس پدر بزرگش بود
و به لبش به جای ترانه های .... ماشاالله حزب الله
آن شهیدان آمدند
همان که پدرت بود به دست شاه ملعون کشته شد
همان دو که پسران رشیدن بودن
و آنان که با آجیل مشکل گشا گره هجرتشان را بازکرده بودی
و همه آنها که وقتی سر به دامن ارباب گذاشته بودند تنشان بوی گلاب تورا میداد
آن مسئول و نماینده ونامزد اما نیامدند
طفلکی ها سرگرم عادات سخیف بودند
یکی سرگرم گرمی انتخابات
و یکی ...
اما تو
گفته بود راضی نیستم مسئولین "بی وجدان" بایند تشییع جنازم ام
به وصیتت عمل نشد فدای سرت
به ما بگو
از آن سوی عالم چه خبر ...؟
پ ن: بقیه اش را شما بنویسید
"من" بلد نیست!
با خدم و حشمش آمد
آمد که با تو عکس یادگاری بگیرد
دیروز آمد چون روزهای قبل راهش نداده بودی به خانه ات
چون میدانست با آنها که با ریش رشه میزنند آبت توی یک جوب نمیرود
چون امتحان کرده بود و دیده بود اهل معامله نیستی
امروز هم که آمد در راستای محافظت از میز عزیزش آمد
و الا وجودش با این جمع در اوج بی تناسبی بود
و خادمینش هم ...
آن جانباز هم آمد
با کپسول هوایی که روی چرخ می کشید دنبالش
نفهمیدم او کپسسول هوا را دنبال خویش می کشید
یا کپسول هوا ...
آنقدر میدانم که
هوای شهر این روزها مثل سم می ماند برایش.
آن کودک هم آمد
روی دوش پدرش
با سربندی که نوشته بود یا زهراء (س)
به جای عروسک باربی بغلش عکس پدر بزرگش بود
و به لبش به جای ترانه های .... ماشاالله حزب الله
آن شهیدان آمدند
همان که پدرت بود به دست شاه ملعون کشته شد
همان دو که پسران رشیدن بودن
و آنان که با آجیل مشکل گشا گره هجرتشان را بازکرده بودی
و همه آنها که وقتی سر به دامن ارباب گذاشته بودند تنشان بوی گلاب تورا میداد
آن مسئول و نماینده ونامزد اما نیامدند
طفلکی ها سرگرم عادات سخیف بودند
یکی سرگرم گرمی انتخابات
و یکی ...
اما تو
گفته بود راضی نیستم مسئولین "بی وجدان" بایند تشییع جنازم ام
به وصیتت عمل نشد فدای سرت
به ما بگو
از آن سوی عالم چه خبر ...؟
پ ن: بقیه اش را شما بنویسید
"من" بلد نیست!




( تگ های این مطلب )
( مطالب مرتبط )